وبلاگ اردوگاه تکریت11 * * * PRISONER OF WAR IN IRAQ-COMP 11-TAKRIT

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 18:52  توسط مدیروبلاگ  | 

 

انا لله و انا الیه راجعون

با خبر شدیم مادر گرامی و فداکار آزاده گرامی اردوگاه تکریت11 جناب آقای مرتضی شهبازی دارفانی را وداع گفته و به رحمت ایزدی پیوسته است.

از طرف همه آزادگان اردوگاه تکریت11 و خصوصا آزادگان استان خراسان بزرگ این ضایعه را به ایشان و آقای سیدجلال ابراهیمی تسلیت عرض نموده و از خداوند منان برای آن مرحوم غفران و مغفرت الهی و برای بازماندگان و خانواده محترم شان صبر و اجر جزیل را خواستاریم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 22:9  توسط مدیروبلاگ  | 

سایت خانه آزادگان خراسان نوشت :

"گردهمایی آزادگان اردوگاه تکریت یازده در پایتخت شعر و ادبیات "

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

گردهمایی خانوادگی آزادگان عزیز اردوگاه کمپ یازده تکریت با تعداد 650 نفر

در شهر شیراز، شهر گل و بلبل و بهار نارنج و شعر و ادبیات

از تاریخ 17 شهریور تا 20 شهریور برگزار شد.

 

 

 

منبع  سایت خانه آزادگان خراسان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 11:40  توسط مدیروبلاگ  | 

به گزارش واحد اطلاع رسانی موسسه پیام آزادگان خراسان

به مناسبت گرامیداشت بیست و چهارمین سالگرد ورود آزادگان به میهن اسلامی اولین جشنواره ورزشی آزادگان خراسان رضوی در طی روزهای 30 و 31 مرداد ماه 1393 در سالن ورزشی فردوسی فرهنگیان شهر مقدس مشهد  در رشته های ورزشی والیبال ، تنیس روی میز و تیر اندازی با شرکت تیمهایی از شهرهای مشهد ، نیشابور ، سبزوار ، تربت حیدریه و کاشمر انجام شد .

 جشنواره ورزشی آزادگان خراسان رضوی در حالی به کار خود پایان داد که تیم والیبال مشهد در یک رقابت سخت توانست بر رقیبان خود پیروز شود و به مقام قهرمانی این دور از مسابقات دست یابد.

 اسامی تیم والیبال مشهد به سرپرستی آقای احمد بذرفروش عبارتند از :

1- حسن رضائیان
2- حمید کلاهدوز

3- علی روحانی

4- محمد علی حسنی

5-حمید رضا زاده

6- محمد حاجی

7- سید محسن حیدری

8- سید نظیر عمرانی

تیم والیبال تربت حیدریه مقام دوم و تیم نیشابور توانست مقام سوم این دور از مسابقات را کسب کند .

 در مسابقات تنیس روی میز آقایان محمد رضا محمودی از نیشابور توانست از رقیبان خود پیشی بگیرد و رتبه نخست این مسابقات را کسب کند وآقای رحیم معین به مقام دوم رسید و آقایان براتعلی دهستانی و غلامرضا شاهچراغی بطور مشترک سوم شدند.

 نفرات برتر مسابقات تیر اندازی با تپانچه عبارتند از :

رتبه اول آقای احمد قاسم زاده

رتبه دوم آقای سید امیر فرخ فرهمند

رتبه سوم آقای محمد شعبانی

 

 در مسابقات تیر اندازی با تفنگ بادی نیز آقایان

1 . محمد اسماعیل صدفی

2. محمد علی محمودی

  3 . حسین نادری

توانستند بر رقیبان خود پیروز شوند و به مقام اول تا سوم برسند.

 در مراسم اختتامیه این جشنواره مسئول محترم موسسه فرهنگی پیام آزادگان استان خراسان جناب آقای دکتر موحدی ضمن تقدیر از ورزشکاران عزیز آزاده ،خاطر نشان نمودند آزادگان توانستند بر مشکلات و موانع دوران اسارت پیروز شوند و نیز همواره باید در میادین فرهنگی و ورزشی پیشتاز و الگو وسرمشقی برای فرزندانشان باشند .

 در پایان لوح تقدیر و جوایز مسابقات به برندگان اهدا شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 13:56  توسط مدیروبلاگ  | 

باز هم به شرف غازهای سفید خرمشهر که اینگونه از ناموس و قهرمان دفاع و حراست می‌کنند.

 

 

شاید در میان شور و شوق سالروز بازگشت آزادگان به وطن بد نباشد یادی کنیم از شیر زنان و دلاور مردانی که سال‌ها در اسارت بودند و حتی نامشان در هیچ دفتری ثبت نشده است اما درب خانه‌هایشان به روی همه باز است و کسی سراغی از ایشان نگرفته است.

 

 

در کوچه پس کوچه‌های «سرهانیه» یکی از شهرهای نزدیک شلمچه بی‌اختیار به درب خانه‌ای کوچک و خرابه رسیدیم. چند غاز بزرگ با صدای زیاد به جلوی درب نیمه باز و چوبی حیاط خانه آمده و مانع ورودمان شدند. به هر زحمتی بود صاحب خانه را صدا زدیم. پیرزنی خرمشهری که خودش هم دل خوشی از غاز‌ها نداشت با چهره‌ای خندان به استقبال ما آمد و گفت: بفرمائید مه‌مان حبیب خداست ولی از غاز‌ها می‌ترسم گاهی حمله می‌کنند. بعد با چادرش غاز‌ها را کیش داد تا وارد اتاقش شویم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نامش خانه نبود، تنها یک اتاق ۱۵ متری بدون روشنایی با دیوارهای کچی که نشان می‌داد ۲۰ سالی است رنگی بر دیوار نمانده... انتهای اتاق کمدچوبی قرارداشت که درب‌هایش همانند دل پیرزن شکسته بود و شکستگی دل پیرزن را می‌توانستی از‌‌ همان نگاه اول درک کنی. نمی‌دانستیم چرا آمدیم و قرار است چه اتفاقی بیفتد فقط دیدیم دلمان ما را به این خانه راهنمایی کرده است. فقر خانه نشان می‌داد که پیرزن تنها زندگی می‌کند و سرپرستی ندارد. خودمان را معرفی کردیم و وقتی دید خبرنگار هستیم گفت: حرفی برای گفتن ندارم راضی هستم به رضای خدا. گفتیم نامتان چیست؟ گفت: سحر سحابی هستم. از کجا امرار معاش می‌کنید؟ گفت: ضایعات می‌فروشم! سحرخانم حتی جرعه آبی هم برای پذیرایی نداشت. صدایی از پشت کمد آمد که بچه‌ها کمی ترسیدند و پیرزن گفت: صدای گربه است نترسید همیشه مه‌مان ماست.

 

در میان گفته‌های پیرزن خرمشهری نکته‌ای نهفته بود که دقایقی سکوت کردیم. وقتی که گفت من در دوران جنگ اسیر بودم آب سردی بود که انگار روی پیکر گرم و خسته‌مان ریخته شد. ناخوداگاه سرم را پایین انداختم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیرزن گفت: وقتی خرمشهر اشغال شد ما را هم به اسارت بردند. البته درون روستایی متروکه بودیم و همگی آنجا زندگی می‌کردیم حتی ورقه هم دارم که اسیر شدم. گفتیم شویت کو؟ گفت: ازدواج کرد و من را با دختر‌هایم تنها گذاشت. گفتیم دختر‌ها کجا هستند؟ گفت: خانه برادرم همین کنار خرابه ما است چون تلویزیون دارد آنجا می‌روند. سحر سحابی ۸ سال اسارت؛ هشت سال بازجویی و هشت سال ایثارگری کرده است. آرزو دارد به پابوس امام رضا برود و بوسه‌هایش را برضریح امام حسین (ع) در دوران اسارت نثار کرده است. سحر قصه ما روزگارش با فروش ضایعات و حقوق بهزیستی و کمیته امداد دختر‌هایش می‌گذرد.

 

اینجا خانه ارواح نیست، اینجا خانه شهروند ایرانی است؛ شهروند خرمشهری که مدال مقاومت بر سینه دارد. اینجا را فرشتگان محافظت می‌کنند و خدا روزی می‌دهد. گفتیم از دولت چه می‌خواهی؟ گفت: فقط سلامتی مسئولان اگر هم خواستند سرپناهی به من بدهند لطف می‌کنند.

 

گفتیم سحر بانو تهران آمده‌اید؟ گفت نه تهران را ندیدم... خواستم بگویم تهران ما آش دهن سوزی نیست چرا که با مقاومت افرادی مانند شما تهران شده و امروز تهران نشینان انگار در غار کهف سالهاست خیلی چیز‌ها را فراموش کرده‌اند. وقتی نگاه‌مان را به کولر گازی خاموش اتاقش دید گفت: این را اهالی خریده‌اند و چند روزی است نصب شده ولی خراب است به همین گرما عادت کردیم.

 

وقتی از خانه سحر بانو خارج می‌شدم غاز‌ها باز به سمتمان با صدای بلند حمله ور شدند. آنجا بود که با خود گفتم مردانگی را باید از غازهای وحشی خانه سحر سحابی آموخت که جای خیلی‌ها را پرکرده‌اند. باز هم به شرف غازهای سفید خرمشهر که اینگونه از ناموس و قهرمان دفاع و حراست می‌کنند.

 

 

انتهای متن/ک

منبع: شهدای ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 13:50  توسط مدیروبلاگ  | 

 

 

موسسه فرهنگی،هنری پیام آزادگان،به مناسبت هفته دفاع مقدس مسابقه ای را با عنوان  "سفیر" با موضوع آزادگان اسارت و تبیین مقاومت و پایداری برگزار می کند.



از کلیه آزادگان و وبلاگ نویسان آزاده ، دعوت می شود با حضور در مسابقه ی سفیر ، گام موثری در راستای تبیین ابعاد فرهنگ مقاومت و ایستادگی برداشته و آثار خود  را به این موسسه ارسال نمایند.



خاطرات کوتاه‌، عکس ، اشعار‌، جملات کوتاه ، دل نوشته‌، کلیپ و فیلم از بخش های این مسابقه محسوب می شود.



این مسابقه منتظر یادنگاری های شما از آن روزهای حماسه و مقاومت، عشق و دلدادگی، اشک و لبخندآزادگان در صحنه های سخت و انسان ساز اسارت است.


 

به مناسبت بیست و سومین سالگرد بازگشت آزادگان ،به بیست و سه مورد از مطالب ارسالی ،به گزینش داوران جوایز ارزنده ای اهدا خواهد شد .

 

 

علاقه مندان برای شرکت در این مسابقه می توانند ازهم اکنون تا 30 شهریور ماه سال جاری آدرس وبلاگ خود را به آدرس ایمیل  mfpa.ir@gmail.com ارسال نمایند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 22:30  توسط مدیروبلاگ  | 

 

موسسه فرهنگی پیام آزادگان ،به مناسبت هفته دفاع مقدس ، مسابقه ای از کتاب خستگی ناپذیر در بین آزادگان و خانواده هایشان برگزار می کند.

 

 

علاقه مندان جهت شرکت در این مسابقه فایل pdf  کتاب خستگی ناپذیر را از لینک زیر دانلود نموده و مطالعه نمایند.

 

سوالات مسابقه و همچنین نحوه پاسخ دهی به سوالات متعاقبا از طریق سایت اعلام میگردد .

 

 

"دانلود کتاب خستگی ناپذیر"

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 22:29  توسط مدیروبلاگ  | 

موسسه فرهنگي پيام آزادگان خراسان به مناسبت بزرگداشت سالگرد ورود آزادگان به ميهن اسلامي  اولين جشنواره ورزشي آزادگان را در سه رشته واليبال ، تنيس روي ميز و تيراندازي با شركت تيمهايي از شهرهاي مشهد، سبزوار ، نيشابور ، تربت حيدريه و كاشمر در روزهاي 30 و 31 مرداد در سالن ورزشي فردوسي فرهنگيان مشهد برگزار مي نمايد.

روز پنشنبه30/5/93 اولین روز مسابقات استانی آزادگان خراسان رضوی با شور و نشاط و در محیطی صمیمی و دوستانه در سالن های مجتمع ورزشی فردوسی مشهد برگزارشد.

از چهارشنبه شب تیم های منتخب شهرستانهای تربت،نیشابور،کاشمر و سبزوار به تدریج در خانه آزادگان خراسان حضور یافتند و صبح هنگام پس از صرف صبحانه به سالن های مسابقات حركت كرده و مسابقات والیبال شروع شد. هم زمان در سالن پینگ پنگ مسابقات انتخابی مشهد برگزار شد و تا ظهر12نفر افراد انتخابی مشهد مشخص شدند.

در همین زمان در سالن تیر اندازی آسایشگاه جانبازان مشهد نیز مسابقات تیراندازی ویژه آزادگان عزیز مشهد توسط تربیت بدنی بنیاد جانبازان در حال برگزاری بود. در این مسابقات نیز معاون محترم فرهنگی بنیاد جانبازان، مسئول تربیت بدنی بنیاد و مسئول فرهنگی موسسه پیام آزادگان حضور داشتند.

در بعد از ظهر پنجشنبه و جمعه مسابقات والیبال   ادامه یافت و فینال مسابقات   جمعه برگزار   شد که  دراین مسابقات تیم والیبال آزادگان مشهد به مقام نخست رسید.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 21:28  توسط مدیروبلاگ  | 

بنیاد هابیلیان

سه‌شنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ / ۲۲ شوال ۱۴۳۵ / ۱۹ اوت ۲۰۱۴

اسارت درد است و هنگامی که با جراحت همراه باشد دردی مضاعف دارد. «سعید خورشیدی» جانباز ۷۰ درصدی است که پیش از اسارت هر دو چشم خود را از دست داد و دوران تاریک اسیری را با تاریکی دیده و روشنایی دل سپری کرد. با این حال خاطرات خوبی از فعالیت‌های منافقین در اردوگاه اسرا دارد که شنیدنی است. او امروز وکیل دادگستری است و به زبان‌های انگلیسی، عربی و فرانسه مسلط است. «سید امیر شوشتری»، هم‌اردوگاهی او در اردوگاه موصل بوده است و پس از بازگشت به میهن در رشته فقه و مبانی حقوق ادامه تحصیل داد. در آموزش و پرورش مشغول به کار شد و معاون پشتیبانی اداره آموزش و پرورش استان خراسان شد.

در ادامه خاطرات این دو آزاده را از نظر می‌گذرانیم:

 

شما چندین سال در اردوگاه موصل اسیر بودید، در این مدت منافقین به اردوگاه شما رفت و آمد داشتند؟

شوشتری: کل اسرای عملیات خیبر، حدود ۲۰۰۰ نفر بودند که در اردوگاه موصل حدود دو ماه نگهداری شدند. بعد از آن ما را بردند به اردوگاه الرمادی. عده‌ای مثل من را که کم سن و سال بودیم، جدا کردند و برایمان برنامه خاصی هم داشتند. در واقع می‌خواستند از ما بهره‌برداری تبلیغاتی کنند، چون بچه بودیم. خبرنگار آوردند و به طور عجیبی در نشریات خارجی خبر آن خبرنگاران بازتاب پیدا کرد. مجلات و روزنامه‌ها را برایمان می‌آوردند و ما در جریان اخبار بودیم.

بعد از یکی دو سال من را برگرداندند به موصل و تا زمان آزادی در موصل بودم، یعنی حدود ۶سال و نیم، هفت سال. در موصل۲ جاسوسی تقریباً وجود نداشت. در مواردی هم که از منافقین جاسوس می‌گذاشتند خیلی موفق نبودند. به عنوان نمونه در عملیات خیبر که هدف آن تصرف بصره و العماره بود اسیر شدیم. ابتدا ما را بردند به شهر العماره و دو شب را آنجا بودیم. همان جا یک نفر را بین ما انداختند. بچه ها که تقریباً صد نفری می‌شدیم همه همدیگر را می شناختیم و لذا این نفوذی خیلی زود مشخص شد. اولین روزهای اسارت بود و هنوز استخبارات بغداد نرفته بودیم. سوله بزرگی بود و بچه ها در وضعیت نامناسبی بودند. عملیات خیبر بیشتر در آب بود و بچه ها خونی و گلی بودند. ناگهان یک نفر را با کتک انداختند داخل این سوله؛ ولی کاملا ناشیانه او را درست کرده بودند. با انگشت گل کشیده بودند روی سرش و لباسهای نظامی نو تنش بود که رد اتو روی آن مشخص بود. بعد از اینکه او را انداختند بین ما بچه ها همه همدیگر را نگاه می کردند و نهایتا یک نفر رفت نشست کنارش و از او پرسید کیست و از کجا آمده است. او هم گفت نفوذی بودم و اطلاعاتی و آمدم و من راگرفتند و... . یکی از بچه های زرنگ نزدیک صبح رفت کنارش و با او صحبت کرد که متوجه شد حرفهای او متناقض است. بچه ها فهمیدند که نفوذی است و به همدیگر سپردند که مراقب او باشند. در بین ما ۱۰۰ نفر بچه های رده بالا از قبیل اطلاعات عملیات و طرح برنامه لشکر زیاد بودند.

در استخبارات عراق که سه چهار روز آنجا بودیم کسی مراقب او نبود. بعد از اینکه وارد اردوگاه شدیم هم دو سه جریان دیگر رخ داد و مطمئن شدیم که نفوذی بودن او قطعی است. آقای ایروانی فرمانده گروهان ما بود که یک شب گفت من حساب این را می‌رسم. رفت و با او صحبت کرد و تهدیدش کرد. احتمال می‌داد که در جیبش ضبط صوت باشد. خیلی هم آدم نترسی بود. او هم فردای آن روز رفت و دیگر برنگشت.

بعد از قطعنامه حضور منافقین در اردوگاه ها بسیار پررنگ شد و اگر از هر اردوگاهی بپرسید خاطره ای دارند. خود ابریشم چی می رفت به تک تک اردوگاهها و به اسرا که غالبا به خاطر قطعنامه دیگر مأیوس شده بودند، می‌گفتند آنانی که می‌خواهند با ما بیایند. منافقین به این شکل در اردوگاه‌ها نیرو جذب می‌کردند. خیلی هم تبلیغات می‌کردند که هر کس با ما بیاید آزاد است و هیچ محدودیتی در آنجا ندارد. تعداد زیادی از اسرایی که به منافقین پیوستند نهایتاً از آن‌ها جدا شدند به خاطر اینکه دیدند خبری از آزادی نبود.

تعداد بسیار اندکی هم وجود داشتند در بین اسرا که جدا از جریان منافقین حاضر بودند برای یک پاکت اضافه سیگار یا غذای بیشتر هر کاری برای عراقی‌ها انجام دهند.  البته درصد اندکی بودند که گاه عراقی‌ها آن ها را با مأموریت بین اسرا می فرستادند. بعثی ها واقعا آدم های خنگ و نفهمی بودند. ما هر طور که می‌خواستیم آن‌ها را بازی می دادیم ولی وقتی این افراد کمکشان می‌کردند آنها بر ما غالب می‌شدند و برنامه‌های ما لو می‌رفت. اگر این افراد کمکشان نمی کردند به هیچ وجه بر ما مسلط نمی شدند. در جریان اعتصابی که در الرمادی داشتیم، کار به جاهای خیلی باریک کشید و خیلی وضع خراب شد، ۱۰ نفر از اینها را نفوذ دادند و خیلی حساب شده اوضاع را تحت کنترل درآوردند.

کارکرد این افراد از منافقین بیشتر بود؛ چون خودشان در بین اسرا بودند و شرایط را درک می کردند و به احتمال خیلی زیاد با منافقین هم در ارتباط بودند. چرا این را می‌گویم؟ چون تمام فیلم ها و آهنگ‌هایی که برای ما می‌گذاشتند حساب‌شده بود. رادیو منافق هم مرتب روشن بود و برنامه پخش می‌کرد که با کد با نیروهایشان در ایران صحبت می‌کردند. بعد می‌آمدند افتخارات و انفجارها و ترورهایشان را می‌گفتند.

فرمودید رادیو منافق آنجا در بین اسرا پخش می‌شد. اولا که چه برنامه‌هایی پخش می‌کردند و ثانیاً چه تأثیری بر روی اسرا داشت؟

خورشیدی: تفسیر قرآن، احکام و مسائل روز اسلامی؛ ولی در کنار این مسائل آن چیزهایی را که می‌خواستند را هم یواش یواش القا می‌کردند. مثلاً آن زمان که شیخ‌علی تهرانی در برنامه‌ای آیه قرآن «و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما» را تفسیر می‌کرد در ادامه آن یک شرحی ارائه می‌دادند که انحراف فکری بوجود می‌آوردند.

آیا حضور فیزیکی در اردوگاه ها داشتند که تریبون بگذارند و مباحثشان را مطرح کنند؟

خورشیدی: به ندرت پیش  می آمد که بیایند سخنرانی کنند یا کسی را بیاورند. ولی در بعضی اردوگاهها که زمینه داشتند می رفتند و افکارشان در آنجا غالب می شد. ولی در بعضی اردوگاه‌های دیگر نه تنها افکارشان غالب نمی‌شد که حتی به آنها اجازه نمی‌دادند. مثلا یک نفر بلند می‌شد شعار می‌داد و کارهای انچنینی که مجبور می‌شدند جمع کنند و بروند.

فرمودید شیخعلی تهرانی در برنامه منافقین سخنرانی می کرد؟

خورشیدی: او که اصلا برنامه تلویزیونی داشت و پخش می‌شد.

آیا در بین اسرا کسی را داشتید که با سطح معلومات خود این تبلیغات آنها را خنثی کند و پاسخگوی شبهات آنها باشد؟

خورشیدی: بچه های اردوگاه موصل بچه های حزب اللهی چند آتیشه بودند که اکثرا اطلاعات علمی و معرفتی بالایی داشتند و روحانیان زیادی هم داشتیم که گعده می‌گرفتند و قرآن و نهج البلاغه را تبیین و تفسیر می‌کردند. در اردوگاه ما منافقین نتوانستند نفوذی داشته باشند و بالعکس اگر هر حرکتی انجام می دادند فوری خنثی می شد. علاوه بر این، ما در اردوگاه از همان ابتدا تشکیلات سیاسی عقیدتی منسجمی چیدیم و یک روز هم بیکار نبودیم. این شبکه هم به شکلی بود که در هر آسایشگاه مثلا ۱۰ گروه ۸ نفره بود و قرار بود یک نفر وقت شام و نهار صحبت کند. گاه تشکیلات یک نفر را به عنوان منتقل کننده در یک گروه قرار می داد و آقایان دکتر فخلعی، جزمی و سایرین مباحث را به او منتقل می کردند. این سلسله بحث‌ها گاهی وقت ها شش ماهه و یک ساله بود. از آن طرف قضیه کلاس های سیاسی سنگین داشتیم که من خودم شرکت می کردم. مطالبی که در این کلاس ها یاد گرفتم نه قبل از اسارتم نه الان در این مدت ۲۰ سال یاد گرفتم. بزرگترین مبارزه ما در آنجا کار فرهنگی بود. تمام نیروهای فرمانده آنجا شدند یک پایه فرهنگی. از نقاش و طراح و خطاط و مقاله نویس و روحانی و طلبه، هر کسی هر فنی داشت در یکی از پایه های فرهنگی به یک نحوی فعالیت می کردند. مثلا با نخل ها ضریح امام حسین (علیه السلام) را  در ابعاد واقعی درست می کردیم که یک شباهت خاصی به ضریح امام حسین داشت و آنجا تئاتر اجرا می کردیم و بچه ها گریه می کردند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 21:15  توسط مدیروبلاگ  | 

بنیادهابیلیان 

چهارشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۹۳ / ۲۳ شوال ۱۴۳۵ / ۲۰ اوت

عباس خرم. متولد ۱۳۴۹ در باخرز از توابع شهرستان تایباد. سال ۶۵ در عملیات کربلای ۴ زمانیکه تنها ۱۶ سال داشت به اسارت بعثیون درآمد. خط‌شکن گردان ثارالله لشگر ۵ نصر خراسان بود. سه سال را در اردوگاه تکریت۱۱ عراق که محل نگهداری مفقودین بود سپری کرد. شرایط سخت اردوگاه او را به جایی رساند که تحت تاثیر تبلیغات منافقین، درنهایت به اشرف پناه برد؛ اما پس از اینکه به دروغ‌های منافقین پی برد به آغوش خانواده بازگشت و امروز در ایران اسلامی‌زندگی می‌کند.

با او درباره آنچه بر وی گذشته است به گفت‌وگو نشستیم. در ادامه شرح این گفت‌و‌گوی خواندنی ارائه شده است:

 

 آیاشمابه عنوان نیروی داوطلب به جنگ رفتید یا اینکه سرباز بودید؟

 

سال ۶۴ به عنوان نیروی داوطلب بسیج به جنگ رفتم. حتی برای اعزام مجبور شدم شناسنامه‌ام را دستکاری کنم و با اینکه متولد سال ۴۹ هستم، خود را متولد سال ۴۷ معرفی کردم تا برای اعزام مشکلی نداشته باشم. در عملیات کربلای ۴ با اینکه زخمی‌بودم اسیر عراقی‌ها شدم و بعد از اینکه چندین بار در استخبارات بازجویی شدیم و به بصره رفتیم، در نهایت به اردوگاه تکریت ۱۱ منتقل شدیم.

 

عراقی‌ها با شما در اردوگاه چگونه رفتار می‌کردند؟

 

ما در اردوگاه مفقودین بودیم. یعنی هیچ‌کس از زنده یا مرده بودن ما اطلاع نداشت. صلیب‌سرخ هم ما را ثبت‌نام نکرده بود. از این رو عراقی‌ها هر طور که می‌خواستند با ما رفتار می‌کردند. روزی چند نفر از اسرا زیر شکنجه بعثی‌ها به شهادت می‌رسیدند.

 

منافقین تلاش زیادی می‌کردند تا از بین اسرا عضوگیری کنند. آن‌ها چند نوبت به اردوگاه شما آمدند؟

 

منافقین سال ۶۵ با تبلیغات زیاد از فرانسه به عراق آمدند. اما چون اردوگاه ما اردوگاه مفقودین بود به اردوگاه ما نیامدند تا سال ۶۷؛ اما به اردوگاه‌های دیگر زیاد سر می‌زدند.

 

شما در چندمین حضور منافقین در اردوگاهتان به آن‌ها پیوستید؟

 

دقیقا به خاطر ندارم؛ اما بعد از فوت امام بود و حدودا یک سال پیش از بازگشت به ایران در سال ۶۹.

 

چه شد که به آن‌ها ملحق شدید؟

 

همان‌گونه که قبلا گفته‌ام، در اردوگاه ما خفقان شدیدی بود. به جرأت می‌گویم اردوگاه تکریت ۱۱ در بین اردوگاه‌های عراق که ۵۰ هزار اسیر ایرانی را نگهداری می‌کردند، بدترین شرایط را داشت. یک سال از تمام شدن جنگ می‌گذشت. امام هم از دنیا رفته بودند و جوی بسیار ناامیدانه بر من حاکم بود. من هم جوان بودم و وقتی شرایط موجود را می‌دیدم بیشتر ناامید می‌شدم. دفعه آخر که منافقین به اردوگاه ما آمدند، از آسایشگاه ما، من تنها کسی بودم که اعلام آمادگی کردم که با آن‌ها بروم.

 

شناختی از گروهک منافقین داشتید؟

 

به هیچ عنوان. من ابتدا که به جنگ رفتم فقط شهادت را می‌دانستم. حتی به اسارت هم فکر نکرده بودم. تنها هدف من از رفتن با منافقین، خروج از اردوگاه اسرا بود. حتی نام سران منافقین را هم نمی‌دانستم. این‌گونه هم برنامه ریخته بودم که با اینها به اشرف می‌روم و بعد از آنجا به ایران فرار می‌کنم و یا در عملیات‌هایی که اینها انجام می‌دهند به مرز می‌روم و بعد از آنجا به ایران می‌گریزم، که البته این کار خودش جرم است. به هر حال خیال خامی‌ بود و ما بچگی کردیم.

 

وقتی که خواستید با منافقین بروید، برخورد دیگر اسرا با شما چگونه بود؟

 

با حالت شوخی رفتار کردند. ابتدای گفتگو گفتم که من یک نیروی داوطلب بودم. رزمنده و بچه انقلاب بودم. اصلا خانواده من چنین خانواده‌ای نبودند. پدر من و برادرم رزمنده بودند. برخی از اسرا بودند که فعالیت‌هایی می‌کردند که دیگر اسرا از آن‌ها دل خوشی نداشتند و ما هم در اردوگاهمان از آن‌ها داشتیم که دستبندهایی را به دستشان می‌بستند. وقتی هم خواستند با منافقین بروند دیگر اسرا با آن‌ها رفتار خوبی نداشتند. اما من که از آن‌ها نبودم و فقط به دنبال راهی برای خروج از اردوگاه بودم.

 

از ازدوگاه مسقیم به اشرف رفتید؟

 

بله

 

چه برنامه‌هایی برایتان در اشرف داشتند؟ آیا به شما اعتماد می‌کردند؟

 

در اشرف در لشگرهای مختلف تقسیم شدیم. من در لشگر نود و دو بودم که فرمانده آن شخصی بود که به او خواهر ماندانا می‌گفتند. البته لشگرهای آن‌ها به لحاظ فنی یک گردان ما هم به حساب نمی‌آمدند. ولی در تبلیغاتشان می‌گفتند که ما ۳۰ هزار تفنگ‌دار داریم و بزرگ‌ترین گروهی هستیم که مبارزه مسلحانه انجام می‌دهد.

 

برنامه آن‌ها با صبحگاه شروع می‌شد و بعد صبحانه می‌خوردیم. آهنگ‌های حماسی پخش می‌کردند و بولتن‌های خبری چاپ‌شده را نگاه می‌کردیم و سپس سراغ آموزش‌های تئوری و رزمی‌ می‌رفتیم. مثلاً من آموزش تانک دی ۶۹ و۶۷ و یا سلاح‌های پیشرفته‌تر را در اشرف دیدم و یا تانک‌های کاسکاول برزیلی که در جنگ‌های شهری از آن استفاده می‌شود و سرعت صد کیلومتر بر ساعت دارد در اشرف آموزش داده می‌شد. سلاح‌های پیشرفته‌ای داشتند و برنامه هر روز ما این‌گونه یکنواخت و تکراری بود. به ما هم هیچ‌گونه اعتمادی نداشتند و هیچ پستی به ما نمی‌دادند.

 

ا‌ز دیگر برنامه‌هایشان شام دسته‌جمعی بود که هر هفته شب‌های جمعه برگزار می‌شد. و تمام افراد در سالن جمع می‌شدند و شام می‌خوردند. آنجا بود که زن و شوهرها می‌توانستند همدیگر را ببینند. مسعود و مریم رجوی هم هر ماه یا هر چهل روز می‌آمدند و سخنرانی می‌کردند که بسیار طول می‌کشید و بعضاً به یک روز هم می‌رسید. هنگامی ‌هم که صحبت‌های آن دو تمام می‌شد و می‌آمدیم سر پست‌هایمان، فرماندهان دسته‌ها و گروهان‌ها و گردان‌ها می‌پرسیدند که شما از صحبت‌های مسعود چه دریافت کرده‌اید؟

 

البته کارهای تبلیغاتی زیادی هم انجام می‌دادند تا خود را انسان‌هایی معتقد نشان دهند. مثلاً ما را وادی‌السلام و کربلا بردند. نماز جماعت می‌خواندند؛ اما بسیار خنده‌دار بود. با اینکه ما سنی نداشتیم اما مشخص بود به این اعمالی که انجام می‌دهند هیچ اعتقادی ندارند. مثل روز روشن بود که انسان‌های دو‌رویی هستند.

 

محل اسکان مسعود و مریم رجوی مشخص بود؟

 

ابداً. ما فقط در نشست‌های جمعی آن‌ها را می‌دیدیم. هیچ‌گونه ارتباطی با آن‌ها نداشتیم. تنها یک‌بار در یکی از همین نشست‌های شام دسته‌جمعی مهدی ابریشم‌چی کنار من آمد و دستش را روی شانه من گذاشت تا فضا را خودمانی نشان دهد و کمی ‌با ما صحبت کرد.

 

چگونه از منافقین جدا شدید؟

 

رفتار ما به گونه‌ای نبود که مورد پسند منافقین باشد. ما هیچ شناختی از آن‌ها نداشتیم و فقط برای گریز از تکریت به اشرف آمده بودیم. همان ابتدا که خانم ماندانا را فرمانده لشگر ما معرفی کردند برای من قابل پذیرش نبود و نسبت به آن اعتراض کردم. مشکلات این چنینی باعث شد تا به من و بسیار دیگری از اسرا بگویند که شما دچار تضاد شده‌اید و باید این تضاد را رفع کنید. مثلاً می‌گفتند که شما ایدئولوژی ندارید، یعنی مسعود را به عنوان رهبر و مریم را به عنوان رئیس جمهور قبول ندارید. برای همین گفتند شما را به مهمان‌سرا می‌فرستیم. البته آن‌ها می‌گفتند مهمان‌سرا ولی در اصل زندان بود که ما را به آنجا منتقل کردند. پادگانی بود که یا اسمش حنیف‌نژاد یا سعید محسن بود. آنجا برای ما فیلم پخش می‌کردند و کلاس می‌گذاشتند و می‌گفتند شما تضاد دارید و باید مطالعه و تحقیق کنید. بیشتر بخوانید و تنهایی فکر کنید. مجدد سخنرانی‌های مسعود و مریم را پخش می‌کردند و می‌گفتند که شما چه چیزی از آن‌ها دریافت کرده‌اید؟ ما حتی اجازه انتقاد از کسی را هم نداشتیم و باید نقدهایمان را روی کاغذ می‌نوشتیم و به مسئول بالاتر می‌دادیم. با این شرایط آن‌ها هم به این نتیجه رسیدند که ما برایشان کارکردی نداریم، تا اینکه موضوع تبادل اسرا پیش آمد. اعلام کردند که چه کسانی می‌خواهند به ایران بازگردند، تمام کسانی که در مهمان‌سرا بودیم خواستار بازگشت به ایران بودیم. تهدید کردند که اگر بروید برخورد خوبی با شما نمی‌شود یا اینکه فلان برخورد و بهمان کار را با شما می‌کنند. به واقع اگر عراق بر سازمان فشار نمی‌آورد یک نفر از ما را سالم به ایران نمی‌رساندند. مسئولی داشت مهمان‌سرا به نام مصطفی که اخلاق خوبی داشت. ولی در مسئله بازگشت به ما ناسزا می‌گفت. می‌گفت شما خیانتکارید. نمک می‌خورید و نمکدان را می‌شکنید. همه وسایلمان را گرفتند. دفتر خاطرات، لباس، دفترچه شماره تلفن‌ها. هرچه داشتیم را از ما گرفتند و نگذاشتند کوچک‌ترین اطلاعاتی را با خود ببریم. اما چاره‌ای نداشتند. در نهایت ما را به عراق تحویل دادند.

 

هنگام بازگشت به ایران به مشکلی بر نخوردید؟ چگونه از شما استقبال شد؟

 

این درست است که منافقین جنایت‌کارند، اما این دلیل نمی‌شود من که مدتی با آن‌ها بوده‌ام هم شریک جرم آن‌ها هستم. هیچ‌گونه تبعیضی میان من و دیگر اسرا نبود. ابتدا ورود از ما پرسیدند که چرا رفته‌اید؟ و هدفتان چه بوده است؟ من هم توضیح دادم. همان‌گونه که با دیگر آزادگان رفتار کردند با ما هم همان‌گونه رفتار شد. الان من درصد جانبازی دارم و جانباز چهل‌درصد هستم. شغل داشته‌ام و الان بازنشسته‌ام. حقوق دارم و حق اشتغال می‌گیرم. مسکن و وام گرفته‌ام و با دیگر آزادگان تفاوتی ندارم. ما اگر می‌خواستیم با منافقین باشیم که اصلا نمی‌آمدیم. آن‌ها به ما پیشنهادات زیادی دادند که هر کجا می‌خواهید می‌توانید بروید؛ هر کشوری، کار، پول، خانه، ماشین، زن و... . گفتند شما اگر ایران بروید اعدام می‌شوید. ما هم گفتیم به ایران می‌رویم و واقعیت را می‌گوییم اگر اعدام هم کردند، مشکلی ندارد.

 

چند درصد از کسانی که با شما به اشرف آمدند ، جدا شدند و به ایران بازگشتند؟

 

هنگامی‌ که ما جداشدگان از منافقین را به پادگان الله‌اکبر آوردند، به قدری پادگان پر شد که انگار گروهی دیگری از اسرا را آورده‌اند. از بین کسانی که به اشرف رفته بودیم، فقط یک نفر فریب منافقین را خورد و ماند. چون به او قول داده بودند که او را به آلمان می‌فرستند. البته او جنایتی نکرده بود، بلکه فقط فریب منافقین را خورد.

 

زمانی که عملیات مرصاد اتفاق افتاد، شما با خبر شدید؟

 

خیر؛ خیلی خفقان بود، بعد متوجه شدیم.

 

مگر تلویزیون نداشتید؟

 

تلویزیون را بعد برایمان آوردند، تا قبل از عملیات مرصاد تلویزیون برنامه فارسی نداشت و فقط تلوزیون عراق بود. بعداً تلویزیون منافقین پخش می‌شد.

 

رفتار عراقی‌ها هم چیزی را نشان نمی‌داد که منافقین عملیات کرده اند؟

 

خیر؛ اردوگاه ما واقعاً خفقان بود، مثل اردوگاه‌های دیگر که رادیو و تلویزیون داشتند نبود؛ ما حتی حق داشتن مداد نداشتیم و اگر کسی مداد یا کاغذ داشت احتمال شهادتش هم بود!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 21:12  توسط مدیروبلاگ  | 

يک روز خوب در تکريت11 کدام روز بود؟
خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1393/05/30 شماره انتشار 18764

غفوريان - ۱۳۰۰ روز در اسارت. به طور قطع فقط شنيدنش آسان است اما برخي از آن چه در گفت وگويم با آقا محسن شنيدم باورش هم سخت است؛ اين که مثلاً در دوران اسارت يک روز خوب روزي بود که بتواني راحت تر دستشويي بروي! گفت وگويم با دکتر «محسن رأفتي سخنگو» که اکنون يک متخصص جراح است اينک پيش روي شماست...

اجازه دهيد سوال آغازينم با «سختي» ها باشد اگرچه همه دوران اسارت تان سخت بوده اما مي خواهم بدانم سخت ترين روز برايتان کدام روز بوده است؟

(تاملي طولاني کرده و تلاش مي کند براي سوالم پاسخي بيابد) شايد روز راحتي نداشتيم همه اش سخت بوده است اما به طور قطع روز رحلت حضرت امام(ره) يکي از سخت ترين روزها بود و همه روزهايي که دوستانت را شکنجه مي کردند و تو صداي شکنجه را مي شنيدي و اين در حقيقت خيلي دردناک تر از اين بود که خودت شکنجه شوي. اگرچه اين برنامه ها و کتک خوردن آن جا خيلي عادي و از برنامه هاي هر روزه بود اما شنيدن صداي شکنجه ديگر اسرا خيلي سخت و گاه غيرقابل تحمل بود.

بهترين روز برايتان کدام روز بود؟

(باز هم تامل مي کند) اين که بگويم «يک روز خوب» شايد اصلا نداشتيم. اين که بخواهم يک روز را به عنوان «روز خوب» انتخاب کنم خيلي است. روز آزادي هم تا لحظه اي که وارد خاک کشور عزيزمان نشده بوديم اصلا برايمان باور کردني نبود. به طور حتم مي دانيد که از کربلاي ۴ به بعد همه اسرا مفقودالاثر بودند و اسامي و مشخصات اسرا به صليب سرخ اعلام نشده بود. به نوعي به زنده بودن مفقودالاثرهاي کربلاي ۴ اميدي نبود به ويژه رزمندگاني که به عنوان غواص در اين عمليات شرکت کرده بودند. از سويي ديگر چون آن جا هيچ تامين جاني هم وجود نداشت اگر ما را مي کشتند بالطبع در ايران کسي متوجه نمي شد. همين مفقودالاثر بودن باعث شده بود خانواده ام هر سال براي مفقودالاثر شدنم سالگرد مي گرفتند.

اما اصرار دارم از يک روز خوب در دوران اسارت برايم بگوييد؛ روزي که خوشحال بوديد، نشاط داشتيد يا خبر خوبي به شما رسيده بود و ...

(تامل مي کند و گويي نمي تواند براي اين پرسشم پاسخي بيابد) «روز خوب» که نداشتيم اما اجازه دهيد بگويم، از يک روز موفق بگويم. «روز موفق» روزي بود که شرايط براي رفتن به دستشويي و حمام راحت تر بود يعني يک اسير موفق اسيري بود که بتواند در يکي از اين روزها حلبي يا سطلي پيدا کند و از داخل حوض آب بردارد و با آن حمام کند.

کدام وجه از دوران اسارت براي ما که فقط درباره آن شنيده و گاهي درباره اسرا فيلم يا سريالي ديده ايم ناشناخته است؟

در مجموع تا در آن فضا نباشي تصور آن چه در آن جا مي گذشت و اتفاق مي افتاد سخت است و گاهي هم اگر درباره آن بشنويم ممکن است باور نکنيم. از طرفي فقط با «گفتن» هم نمي توان آن چه را آن جا بوده تصوير کرد و يا به سختي مي توان از آن سخن گفت. معنويتي که آن جا بود، مقاومتي که آن جا بود و شرايطي که بدون هيچ گونه تامين جاني و گاه اميد نداشتن به زنده ماندن باعث مي شد بچه ها در برابرش مقاومت کنند. همه اين ها مواردي است که بيان آن به گونه اي که براي مخاطب تصوير شود و باورپذير باشد بسيار دشوار است.

در اين ۱۳۰۰ روز اسارت تان چند نفر از دوستان تان و اسرا به شهادت رسيدند.

در اين مورد آمار دقيقي نداريم. در ابتداي اسارت شايد تعداد زيادي از دوستان مان که مجروح بودند به دليل نبود امکانات درماني همان وقت به شهادت رسيدند. پس از آن در دوران اين چهار سال هم فکر مي کنم ۱۲-۱۰ نفر در اثر شکنجه ها و بيماري هايي که به خاطر نبود بهداشت به آن دچار مي شدند شهيد شدند.

با کدام يک از دوستان دوران اسارت همچنان در ارتباط هستيد.

با بسياري از دوستان دوران اسارت در ارتباط هستم و جلسه و همايش سالانه داريم. همايش سالانه اسراي تکريت ۱۱ هر سال برگزار مي شود. دو سال قبل در مشهد برگزار شدو امسال احتمالا در اصفهان برگزار خواهد شد.

از تکريت ۱۱ کمي بگوييد. اين اردوگاه چند اسير داشت؟

حدود ۱۰۰۰ اسير. ۱۲ سالن داشت که در هر سالن حدود ۱۰۰ اسير بودند. به هر اسير فضايي حدود 1.5 متر در نيم متر جا مي رسيد. نفري يک پتو، يک دست لباس، يک حوله کوچک، يک قاشق و ليوان و يک جفت دمپايي داشتيم.

لباس تان زرد رنگ بود؟

بله، رنگ زرد داشت که روي آن pw حک شده بود Prisoner of war يعني زنداني جنگي.

يعني همه آن ۱۰۰۰ نفر همديگر را مي شناختند؟

نه، هر ۳ آسايشگاه که در يک رديف و مرتبط با هم بودند همديگر را مي شناختند چون در ساعت هاي هواخوري يکديگر را مي ديدند.

يک روز اسارت را از صبح تا شب چه مي کرديد؟

همه روزها شبيه هم بود. صبح براي نماز بلند مي شديم که به صورت تکي و بدون مهر نماز مي خوانديم. آن جا به شدت با محدوديت آب مواجه بوديم من خودم يک مدت مسئول تقسيم آب بودم. هر يک ليوان آب را براي ۵ نفر تقسيم مي کرديم که بتوانند وضو بگيرند. بعد از نماز گاهي مي خوابيديم تا حدود ساعت ۸ که صبحانه مي خورديم. صبحانه هم هر روز يک آش مخصوص عراقي با نام «شوربا» بود که به اندازه يک ليوان به ما مي دادند.

صبحانه تمام اين ۴ سال همين آش بود؟

بله، يک نوع آش آبکي بود که چندان مخلفاتي هم نداشت کمي برنج و عدس داشت. بعد از صبحانه وقت هواخوري مي شد که بيشتر يا تمام وقت هواخوري را بايد در صف دستشويي مي ايستاديم. هر ۳ رديف آسايشگاه با حدود ۳۰۰ نفر ۸-۷ دستشويي و يک حمام داشتند که در اين ۳-۲ ساعت هواخوري بايد از آن استفاده مي کردند. همان طور که گفتم يک روز خوب روزي بود که مي توانستيم راحت تر از دستشويي و حمام استفاده کنيم. اگر آب پيدا مي شد حمام کردن و لباس شستن هم يکي از کارهاي روزانه مان بود. بعد از دستشويي که يکي دو ساعت زمان مي برد تا نوبتت بشود وقت جارو کردن مي شد. يکي از برنامه هاي ثابت بيشتر روزها جارو کردن محوطه آسايشگاه با کف دست بود. همه اسرا را در يک ستون به خط مي کردند و بچه ها بايد با کف دست محوطه آسايشگاه را جارو مي کردند که زمستان ها زمين سرد و تابستان داغ است و اين هم يکي از کارهاي روزانه مان بود.پس از آن وقت نماز ظهر نماز مي خوانديم و سپس ناهار مي خورديم. عصر هم مي خوابيديم و وقت هواخوري بود. در ضمن هيچ گونه بازي نداشتيم و تجمع و تعليم و تعلم هم ممنوع بود.

قرآن هم داشتيد؟

اوايل نداشتيم ولي بعدها به هر آسايشگاه يک جلد قرآن دادند که نوبتي بين بچه ها مي چرخيد. خوب است بگويم در همين شرايط تعدادي از بچه ها حافظ قرآن شدند.

تلويزيون هم داشتيد؟

بله، يک تلويزيون داشتيم که به طور نوبتي بين آسايشگاه ها مي چرخيد و فقط هم شبکه هاي عراق را نشان مي داد.

شب ها راحت مي خوابيديد؟

نه خيلي راحت و با تهديدات نگهبان ها وعده هاي شان براي تنبيه فردا صبح مي خوابيديم.

شما طي مدت اسارت در اردوگاه تکريت ۱۱ با کساني هم مواجه بوديد که به گروه ها و فرقه هاي سياسي بپيوندند؟

اردوگاه ما در آن جا معروف بود به سرسخت ها. تعداد بسيجي ها و رزمنده هاي سرسخت و متعهد در اردوگاه ما خيلي زياد بود و عراقي ها چندان دل خوشي از تکريت ۱۱ نداشتند. در واقع اين گروه ها مثل منافقين هيچ گاه جرات نکردند به اردوگاه ما وارد شوند اما شنيده بودم آن ها در برخي اردوگاه ها وارد مي شدند و سخنراني هم مي کردند. معمولا وقتي قصد جذب نيرو داشتند از يک هفته قبل سخت گيري ها و اذيت هاي شان را زياد مي کردند مثلا سهميه غذا و آب را کم مي کردند و پس از آن اعلام مي کردند هر کس مي خواهد از اين شرايط خارج شود اعلام کند که آن هايي که کم مي آوردند به بيرون اردوگاه منتقل مي شدند و منافقين براي شان صحبت و با آن ها ارتباط برقرار مي کردند. طي اين مدت خيلي محدود افرادي بودند که از اردوگاه خارج شدند.

دوران اسارت شما از ۶۴ تا ۶۹ بوده است. يک سري اتفاقات مهم در اين سال ها در ايران رخ داده است. براي نمونه مي توان به موضوع پايان جنگ و قطعنامه ۵۹۸ و مهم تر موضوع ارتحال حضرت امام(ره) اشاره کرد. چگونه از اين اخبار مطلع شديد و از واکنش اسرا براي مان بگوييد.

ما از همان تلويزيوني که گاهي در اختيار داشتيم در جريان اخبار قرار مي گرفتيم. موضوع پايان جنگ در تلويزيون عراق اين طور بود که برنامه هاي روتين قطع مي شد و اخبار مربوط به قطعنامه ۵۹۸ و به صورت تکه تکه سخنراني هاي حضرت امام(ره) را پخش مي کرد که چون صدا نداشت سخنان امام را به صورت زيرنويس به عربي ترجمه مي کرد. من تا حدودي به زبان عربي آشنا بودم و سخنان امام را براي بچه ها ترجمه مي کردم. در آن مقطع پايان جنگ در تلويزيون عراق تفسيرهاي مختلفي از موضوع قطعنامه مي شد که با چينش آن ها در کنار هم مي توانستيم دروغ ها و تفسيرهاي غلط را تشخيص دهيم. پايان جنگ نوعي خوشحالي را در ميان اسرا به وجود آورد به هر حال روزنه اميدي براي «آزادي» بود. در دوران جنگ هر عملياتي که صورت مي گرفت و رزمندگان ما پيروز مي شدند کتک خوردن هاي ما چند برابر مي شد.

اصلا به «آزادي» اميد داشتيد؟

نه... حتي به زنده بودن هم اميد نداشتيم چون اسم و رسم ما در هيچ جا ثبت نشده بود. اين قدر اين بعثي ها بي رحم بودند که گاهي تصور شکنجه هاي شان براي حتي يک حيوان هم سخت است. اين که بخواهند اسرا را بکشند امر غيرقابل تصوري نبود. از زماني هم که جنگ تمام شد ۲ سال طول کشيد تا ما آزاد شديم و حتي زماني که لباس نو براي ما آوردند و گفتند مي خواهيد آزاد شويد خيلي باورمان نشد در واقع ما آزادي را زماني باور و احساس کرديم که به خاک خودمان رسيديم.

آقاي دکتر برگرديم به ماجراي پايان جنگ و فضايي که در اردوگاه حاکم شد. بچه ها نگاه شان به پايان جنگ چگونه بود. به ويژه اين که حضرت امام درباره پذيرش قطعنامه از نوشيدن جام زهر ياد کردند. برداشت اسرا در اين باره چه بود؟

مسلما اين را رزمندگان و اسراي ما دريافته بودند که حضرت امام(ره) با رضايت قلبي اين قطعنامه را نپذيرفتند اما آن قدر احساس اطاعت از امام در بچه ها قوي بود که اين موضوع را پذيرفتند. اگرچه وقتي ياد دوستان شهيدمان مي افتاديم براي مان ناراحت کننده بود اما به خاطر حضرت امام همه بچه ها موضوع قطعنامه را پذيرفتند و موضوع مهم ديگر خبر ارتحال حضرت امام(ره) است. از اين خبر بگوييد. خبرها و تصاوير مربوط به زمان بيماري حضرت امام را تلويزيون عراق به طور مرتب پخش مي کرد. نوعي غم و اندوهي غريبانه در فضاي اردوگاه حاکم شده بود بچه ها خيلي براي سلامتي حضرت امام دعا مي کردند و در واقع اين تنها کاري بود که مي توانستيم انجام دهيم اما در آن وضعيت اسارت و سخت گيري هاي هر روز بعثي ها غمي غريبانه تمام بچه ها را فرا گرفته بود و پس از اين که خبر ارتحال امام(ره) منتشر شد از سخت ترين روزها و سخت ترين روز دوران اسارت بود که توصيف آن فضا کمي سخت است.

از آن روزي بگوييد که خبر آزادي را شنيديد.

ما از طريق اخبار تلويزيون متوجه شديم که اسرا در حال تبادل هستند و اين اميد مي رفت که ما هم آزاد شويم. اما از طرفي ديگر اين نگراني هم وجود داشت که چون ما مفقودالاثر بوديم و اسامي مان جايي ثبت نبود اين «آزادي» به ما نرسد. تا اين که ۲ روز قبل از آزادي براي مان لباس جديد آوردند و روز آخر هم قبل از سوار شدن به اتوبوس ها صليب سرخ به اردوگاه ما آمدند و ما را ثبت نام کردند.

خانواده تان کي متوجه شدند که شما هم در ميان اسرا هستيد؟

دقيقا زماني که من وارد کشور شدم خانواده ام از طريق يکي از آشنايان که در سپاه بود از زنده بودنم و اين که در ميان آزادگان هستم خبردار شدند ولي زماني که اسامي مان در راديو خوانده شد خانواده من برايشان قطعي شده بود که من هم جزو آزادگان هستم.

پس از اين که وارد ايران شديد ظاهرا يک تا ۳روز را در قرنطينه بوديد.

بله، به هر حال اين قرنطينه امري کاملا طبيعي و لازم بود. اين قرنطينه هم قرنطينه بهداشتي و هم قرنطينه اطلاعاتي بود که مبادا در ميان آزادگان نيروهاي نفوذي منافقان بخواهند به کشور وارد شوند.

سرانجام با پرواز به فرودگاه مشهد و زادگاه و شهرتان رسيديد.

بله، گروه  ما که حدود ۱۰۰آزاده بوديم با هواپيما به مشهد آمديم و ما را به اردوگاهي حوالي آخر وکيل آباد بردند که آن جا خانواده ها مي آمدند و آزاده هايشان را تحويل مي گرفتند. دو برادر من هم که به استقبالم آمده بودند در اولين نگاه آن ها را نشناختم. به هر حال چهارسال گذشته بود. در عين حال لحظات عجيبي بود. همان طور که گفتم تصور اين لحظه و آزادي در مدت اسارت براي خيلي از اسرا تصور سختي بود اما به لطف خدا «آزادي» نصيب مان شده بود و حقيقتا طعم شيريني داشت. شايد نتوانم آن را خوب توصيف کنم. پس از زيارت حرم امام رضا(ع) به خانه رفتيم که اقوام و خويشان و همسايه ها به استقبال آمده بودند.

خانواده تان و به ويژه پدر و مادرتان در اين ۴سال که شما مفقودالاثر بوديد، چه کردند؟

در اين سال ها بيشتر از همه مادرم به زنده بودنم اميد داشته و هيچ وقت نخواسته اين را بپذيرد که فرزندش زنده نباشد.

اگر موافق باشيد از اين روزهاي شيرين و باشکوه آزادي گذر کنيم و به دوران پس از آزادي بپردازيم. به هر حال ديد و بازديدها تمام شد و شما با ۱۹سال سن شديد يکي از همين آدم هاي جامعه که بايد به دنبال زندگي و کار و تحصيل و معيشت مي رفت. پس از آزادي چه کرديد؟

من زماني که به جبهه اعزام شدم اول دبيرستان را خوانده بودم. پس از آزادي و بعد از روزهاي ديد و بازديد خيلي زود ادامه تحصيل ام را شروع کردم. يکي از دوستانم آقاي مهندس صراف نژاد که از دوران جبهه در واحد تخريب با هم آشنا بوديم در درس و تحصيل خيلي کمکم کرد و توانستم طي يک سال سال هاي دوم، سوم و چهارم دبيرستان را به صورت متفرقه امتحان بدهم و قبول شوم. به لطف خدا همان سال هم کنکور شرکت کردم و پزشکي مشهد پذيرفته شدم.

چه سالي دانش آموخته شديد.

سال ۷۷ و در ۲۷سالگي دانش آموخته شدم و همان سال هم تخصص جراحي عمومي قبول شدم و ۱۳۸۱ هم دوره تخصصم تمام شد.

اگر اجازه بدهيد کمي به عقب برگردم. به آن زماني که شما به شهرو ديار خودتان برگشتيد. به هر حال شما به عنوان يک آزاده از حال و هوايي کاملا متفاوت به فضايي ديگر وارد شده بوديد. شايد حال و هواي شهر و آدم هايش در حال تغيير بود، شايد آدم ها کم کم داشتند خيلي از موضوعات را فراموش مي کردند و شايد مجبور بودند خيلي جدي تر به فکر نان و آب و زندگي شان باشند، در اين فضا قرار گرفتن سخت نبود؟ چگونه توانستيد با آرمان هايي که شايد رو به کمرنگي مي رفت کنار بياييد؟ آيا خواستيد که در جامعه به عنوان يک رزمنده آزاده تأثيرگذار باشيد؟

(او در برابر اين پرسشم تأمل مي کند و من که حالا به اين مکث هايش عادت کرده بودم منتظر ماندم تا حرف هايش را بشنوم) نمي دانم، شايد ما در برابر آن چه بايد در حوزه فرهنگ و نشر ارزش هاي دوران دفاع انجام مي داديم کوتاهي کرديم، شايد جامعه توان پذيرش يا خواست اين فرهنگ را نداشت. شايد هم جامعه توانست بر ما اثرگذار باشد و ما نتوانستيم بر جامعه تأثيرگذار باشيم. شايد جامعه ما را خراب کرد و ما نتوانستيم جامعه را اصلاح و فرهنگ دفاع مقدس را در جامعه تثبيت کنيم.

فکر مي کنيد دليل اين جريان چه بود؟

خيلي موضوعات را مي توان به عنوان دليل اين قصورها و کم توجهي ها برشمرد مثل کوتاهي هاي خود ما و اهالي جبهه و جنگ. به هر حال اسرا يک جمعيت ۴۰هزار نفري را در کل کشور تشکيل مي دادند و چون پس از بازگشت براي فعاليت هاي بعدي سازماندهي خوبي نشديم، نتوانستيم آن طور که بايد بر جامعه تأثيرگذار باشيم و چه بسا جامعه با همه هياهوهايش توانست بر ما تأثير بگذارد. در واقع اسرا پس از بازگشت به ويژه آزادگاني که همسر و فرزند داشتند گرفتار مشکلات زندگي و عقب ماندگي ها شدند. البته از طرف دست اندرکاران هم شرايطي به طور جدي به وجود نيامد که آزادگان در قالب تشکل هايي بتوانند به فعاليت فرهنگي، ثبت خاطرات و ... بپردازند و به نوعي همه ما در يک غفلت فرو رفتيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 21:5  توسط مدیروبلاگ  | 

روزنامه خراسان - ویژه خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1393/05/26 شماره انتشار 18760

گروه فرهنگي- چند ساعتي به اذان ظهر باقي مانده است که 2 نفر از راه مي رسند، محمد دادگر و سيد محمود علوي 2 آزاده و از يادگاران دفاع مقدس هستند. گذر زمان گرد سپيدي بر موهاي دادگر نشانده است و در مقابل سيد، گويي هم چنان در تکاپوي دستيابي به اهدافش، با انگيزه و فعال است. محمد دادگر آزاده و جانباز 45 درصد، 24 ساله بود که به جبهه رفت و 8 سال و شش ماه در اسارت بود. پس از بازگشت از اسارت، حدود 12 سال براي سپاه خدمت کرد و بعد بازنشسته شد. روايت او از آخرين لحظه درگيري و روزهاي آغازين اسارت اين چنين است: اول فروردين 1361 در مرحله اول عمليات فتح المبين، براي آزادسازي سرزمين خودمان به نيروهاي دشمن حمله کرديم. بعد از وارد کردن خسارات زياد به دشمن، 2 تير از ناحيه پا و 3 ترکش از ناحيه کتف به من اصابت کرد و مجروح و اسير شدم. هنوز هم آن يادگاري ها را به همراه دارم. من را از آن جا به الاماره وبعد به بغداد منتقل کردند. در نهايت هم به اردوگاه الانبار رفتيم که گويا الان در دست نيروهاي داعش است. پس از گذشت 3 يا 4 ماه، ما را به موصل انتقال دادند. در موصل تا 6 ماه هيچ گونه اطلاعي از خانواده نداشتيم. پس از آن که نيروهاي صليب سرخ جهاني از ما بازديد و برايمان کارت صادر کردند، ماهي يک بار يا 2 ماهي يک بار نامه هايمان از ايران پس از رد شدن از سانسور عراقي ها به دستمان مي رسيد.

 

از مهرباني بعثي ها جلوي دوربين تا کتک کاري و ...

زندگي روزمره انسان پر از خاطره هاي خواندني، جذاب، پرنکته و رمز آلود است. گاهي اين خاطره هاي ديروز مي تواند راهگشاي امروز هم باشد. از همين رو خاطره آزادگان از اسارت، پرسش من از اين ميهمانان تحريريه خراسان بود. دادگر به اين پرسش اين گونه پاسخ داد: هر روز اسارت قدم به قدم و لحظه به لحظه هزاران خاطره است. وقتي اسير شدم، نيروهايي که در خط اول عراقي ها بودند، نسبت به بقيه، افراد بدي نبودند. من را روي پتو گذاشتند و پشت خط آوردند. عقب خط همگي بعثي بودند و من را روي نفربر انداختند. لحظه اي چشم باز کردم و ديدم عده اي با دوربين هاي بزرگ جلوي من آمدند و گفتند: «برادر بيا آب بخور». با خود گفتم اين ها چه بعثي هايي هستند که اين قدر مهربانانه برخورد مي کنند. بعد فهميدم اين مهرباني ها براي فيلم برداري و تبليغات است. بلافاصله پس از فيلم برداري با چکمه هايشان روي پايم که تير خورده بود، آمدند و کتک کاري کردند. بعد از آن روز ، من را به مدرسه اي که به لحاظ بهداشتي بسيار ضعيف بود، بردند و يک شب آن جا بوديم. سپس به بيمارستان نيروي هوايي آمديم. کميسيون پزشکي، 3 پزشک داشت که بدون ويزيت، بيماران را مرخص مي کردند. از بين 38 نفر، حدود 10 نفر را به همان وضع گذاشتند و بقيه را بردند. از ميان آن هايي که براي درمان مي بردند، اگر مثلا تيري به مچ دست فردي خورده بود، با بي مبالاتي دستش را از آرنج قطع مي کردند. اکبر عراقي از بچه هاي سپاه يکي از همراهان ما بود. او با مشاهده اين وضع گفت: اين ها خواه ناخواه دست و پاي ما را قطع مي کنند؛ بياييد توسلي کنيم تا شايد از اين وضع نجات پيدا کنيم. خودش دعا را آغاز کرد و دقايقي نگذشته بود که بعثي ها ديگر براي بردن بيماران نيامدند.

 

فکم شکسته بود و با قاشق آن را باز نگه مي داشتم

سيد محمود علوي ديگر آزاده دفاع مقدس، ابتدا در لشکر 81 کرمانشاه خدمت مي کرد و پس از مدتي به لشکر 77 خراسان انتقال پيدا کرد. او 18 ساله بوده که عازم جبهه شد، از سال 60 تا 69 يعني چيزي حدود 9 سال را در اسارت به سر برد و پس از 7 سال خدمت بعد از اسارت بازنشسته شد. خاطره سيد از اولين لحظه هاي اسارت و پس از آن خواندني است: «در آغاز جنگ يعني حوالي سال 59 يا 60، عمليات ها به صورت منظم و با نام خاص نبود. پيش از عمليات فتح المبين به مناطق سمت غرب و سر پل ذهاب کرمانشاه رفتيم. پس از درگيري قرار بود نيروهاي پشتيباني برسند که دير کردند و در همان زمان، با هجوم نيروهاي عراقي، من از ناحيه دست، پا و فک تير خوردم و مجروح و اسير شدم. فکر مي کردم شهيد مي شوم اما اين طور نشد. فکم شکسته بود و در حال بسته شدن بود. با همان وضعيت يک باند موقت روي فکم بستند. من را به پشت جبهه انتقال دادند و از پزشک خبري نبود. وقتي ديدم اين ها به فکر ما نيستند، سعي کردم با فشار همان قاشقي که غذامي خوردم، فکم را باز نگه دارم تا بسته نشود. با گذشت ساليان دراز هنوز هم فکم هنگام باز و بسته شدن صدا مي دهد که يادگار همان روزهاست.

 

انتظار تنها دلخوشي روزهاي اسارت آزادگان بود

انتظار تنها دلخوشي روزهاي اسارت آزادگان بود که علوي در اين باره مي گويد: سال 67 بعد از پذيرش قطع نامه، بحث تعويض اسرا بود و به ما گفتند که آزاد مي شويد. اما از زماني که اين قول را دادند، 2 سال طول کشيد. آن بازه زماني هر روزش به اندازه يک سال مي گذشت.

 

اسارت را با گوشت و پوست خود درک کرده ايم

حسين ابوالفضلي آخرين نفري است که براي مصاحبه به جمع ما در تحريريه خراسان ملحق مي شود.گذر زمان تأثير چنداني روي حاج حسين نگذاشته است. قد بلند، موهاي مشکي، صداي رسا و سينه ستبر او اين را نشان مي دهد. نه فقط اين ها که واکنش او در مقابل رويدادهايي که در طول سال گذشته براي او به وقوع پيوسته نيز شاهد همين مدعاست. حسين ابوالفضلي يک سالي مي شود که پسر نوجوان خود را از دست داده است اما با وجود غم و ناراحتي که در چهره او مشاهده مي شود، مقاومت و استقامت مهم ترين خصيصه اوست. عدد 21 نشانگر سن او هنگام ورود به جبهه و تعداد ماه هاي حضور او در آن مناطق است. او به عنوان سرباز لشگر 16 زرهي قزوين وارد جبهه مي شود و حدود 5 سال در بند بعثي ها اسير بوده است. از او نيز مي خواهم تا تصاويري که از آن دوران و به خصوص لحظه هاي ابتدايي اسارت را که در ذهن دارد، بازگو کند. حاج حسين خاطره هاي خود را با اين جمله آغاز مي کند: ما فيلم تعريف نمي کنيم؛ آن چه مي گوييم، چيزي بوده که با گوشت و پوست خود درک کرده ايم. حوالي سال 65 بود که بعد از عمليات بدر ما را به منطقه هورالهويزه اعزام کردند. ما جزو سربازان قدس بوديم که 18 ماه در پادگان خدمت مي کردند و 6 ماه آخر خدمت را در جبهه بودند. شبي که به منطقه رسيديم، در يک پاتک ناباورانه اسير شديم. همواره افسوس مي خورديم که چرا بايد به جاي اين همه عمليات هاي پيچيده و سخت و رودر رو، در يک پاتک ساده اسير شويم. زندگي ما در اسارت تقريبا مشابه همديگر بود.

 

شيريني پخش کتاب در آسايشگاه

حسين ابوالفضلي که حالا گرم صحبت شده است، در خاطراتش از خراسان به عراق مي رود و تصاوير ذهني خود از دوران اسارت را روايت مي کند: «شيرين ترين خاطره پس از گذشت 6 ماه اول زماني بود که کتاب در آسايشگاه پخش شد. هر 4 شب يک بار روزنامه هم به آسايشگاه مي آمد. همين قدر که کتاب و روزنامه وارد اردوگاه شد، از رخوت و خستگي درآمديم. يکي از شيرين ترين خاطراتم اين است. برنامه روزانه مان نيز به اين صورت بود که يک ساعت بعد از طلوع آفتاب بيرون مي آمديم و يک ساعت قبل از غروب آفتاب داخل مي رفتيم. بيش از همه تشنگي آزارمان مي داد به طوري که بعضي ها بر اثر تشنگي از حال مي رفتند. روزي داخل محوطه قدم مي زديم. نگهباني تازه آمده بود که اسمش خلف بود. از ما پرسيد چرا اين ها از حال مي روند که بچه ها پاسخش را داده بودند. پس از آن که او از موضوع مطلع شد، آن سرباز عراقي آن قدر آب آورد که همه بچه ها به قدر کافي آب خوردند. يادم هست من حدود 16 ليوان آب خوردم. در حالي که همه دشمن ما بودند، يک سرباز به آن شکل مي آمد و بچه ها را سيراب مي کرد. در مقابل سربازي به نام مجيد بود که ما را دو نفر دونفر روبه روي هم قرار مي داد و مي گفت نفري يک سيلي به همديگر بزنيد. تلخ ترين خاطره زماني بود که بايد به معناي واقعي همديگر را مي زديم.

 

باور آزادي از اسارت برايمان سخت بود

چندي پيش فيلمي سينمايي به نام «سيزده ۵۹» ساخته شد که مضمون آن واکنش يک رزمنده به دنياي اطراف خود پس از سپري کردن دوره اي 30 ساله در کما بود. خاطره اين فيلم من را کنجکاو کرد تا درباره دنياي پس از اسارت با آزادگان گفت و گو کنم. دادگر اين فضا را اين گونه ترسيم کرد: يک تا دو ماه پس از آزادي هم احساس مي کرديم هنوز اسيريم و آزاد نيستيم. باور آزادي از اسارت برايمان سخت بود. شب ها خواب اسارت مي ديدم و فکر مي کردم هنوز اسير هستم. پس از آن که به ايران برگشتم، ظاهر خيابان هاي مشهد و چهره اقوام هم تغيير کرده بود. خاطرم هست شب آزادي با يکي از آشنايان ۱۰ بار احوالپرسي کردم و هر بار نيز او را به خاطر نمي آوردم. هنگامي که اسير شدم، دخترم 2 سال داشت. وقتي به ايران برگشتم، او ۱۱ ساله بود و او را نشناختم. تا مدت ها تصور اين که او دختر من است، برايم دشوار بود.

 

پدر و مادرم به رحمت خدا رفته بودند ...

سيد هم بلافاصله بحث را پي گرفت و حال و هواي آن زمان را اين چنين شرح داد: ما مثل پرنده اي که آشيانه اش خراب شده است، به خانه برگشتيم. پدر و مادرم به رحمت خدا رفته بودند. پدرم سال 64 پس از سفر حج و مادرم سال 61 به دليل سرطان فوت کردند. وقتي به فرودگاه رسيدم، با تنها شماره اي که در ذهن داشتم، تماس گرفتم. شماره 4 رقمي بود و تغيير هم نکرده بود. بي آن که خود را معرفي کنم، از برادر دامادمان پرسيدم آيا شما رزمنده اسيري داريد که آزاد شده باشد که او در پاسخ جواب مثبت داد. گفتم مي توانيد براي استقبال از او به فرودگاه بياييد. آشنايان آمدند و مرا نشناختند. پس از آن که خود را معرفي کردم، با من احوالپرسي کردند و من را از فرودگاه به حرم مطهر بردند. از آن روز ديگر در خانه برادرم ساکن شدم تا زماني که ازدواج کردم و خانواده تشکيل دادم.

 

مفهوم شب را فراموش کرده بوديم

ابوالفضلي هم که دقايقي با دقت به گفته هاي همرزمانش گوش مي کرد، خاطرات اسارت برايش زنده شد. او بحث را اين طور ادامه داد: اگر کسي 2 سال، 5 سال يا مثل سيد 9 سال شب را نديده باشد، شب مفهومش را براي او از دست مي دهد. قبل از غروب آفتاب به آسايشگاه مي رفتيم و يک ساعت بعد از طلوع آفتاب از آسايشگاه بيرون مي آمديم و به همين دليل مهتاب و ستاره و شب را سال ها نديده بوديم. اما بعد از سال ها فرصتي براي تماشاي آسمان شب مهيا شد. شبي که اعلام کردند قرار است فردا آزاد شويم، گفتند امشب در آسايشگاه باز مي ماند و مي توانيم از فضاي باز محوطه استفاده کنيم. آن شب برايمان آن قدر دلچسب و به يادماندني بود که هنوز هم وقتي به آن فکر مي کنيم احساس خوبي به سراغ مان مي آيد. همه بيرون آمده بوديم و به آسمان نگاه مي کرديم و ستاره ها را به يکديگر نشان مي داديم، آن شب هيچ کدام از بچه ها تا صبح نخوابيدند...

 

4 ساعت قدم زدن اجباري زير آفتاب 50 درجه

مسئله رعايت نشدن بهداشت هم خيلي ما را مي آزرد. همانند روز اول سربازي يک دست لباس نظامي، يک جفت کفش کتاني، يک دست لباس زير و يک نصفه تيغ به هر يک از بچه ها دادند. طبق برنامه بايد دوشنبه ها و پنج شنبه ها سر و صورت مان را تيغ مي زديم و زير آفتاب سوزان 45 تا 50 درجه ۵-۴ ساعت قدم مي زديم. در 6 ماه اول مسايل بهداشتي به هيچ وجه رعايت نمي شد و در همان مدت فقط يک دست لباس داشتيم و همين موضوع باعث مي شد مجبور باشيم با شپش ها سر و کله بزنيم. بايد با همان لباسي که به تن داشتيم دوش مي گرفتيم و بعد مي آمديم زير آفتاب قدم مي زديم تا لباس و بدن مان خشک شود. جالب اين که هيچ شوينده اي هم نداشتيم که با آن بتوانيم از شر شپش ها راحت شويم. در 6 ماه دوم کمي شرايط بهتر شد. يک دست لباس، يک جفت دمپايي و يک و نيم دينار عراقي پول به ما دادند که با آن شامپو و صابون بخريم. وضعيت دوش ها هم بهتر شده بود. حالا ديگر دست کم دو دست لباس داشتيم و مقداري وضعيت بهداشت بهتر شد.

 

ارتباطي که هم چنان پايدار مانده است

اين سوال هم که «با افرادي که در زمان اسارت آشنا شديد هنوز هم رابطه داريد؟» پاسخ هاي زيبا و جالبي داشت. سيد محمود علوي اين گونه مي گويد: بله با يکي از دوستان که از زمان استخدام در ارتش و در اسارت با هم بوديم همچنان ارتباط داريم و گاهي همديگر را مي بينيم و پاسخ محمد دادگر اين است که: من هم با يکي از دوستانم در اسارت با هم بوديم. بعد از پايان اسارت خدا به او يک فرزند دختر و به من يک پسر عطا کرد و جالب اين که همين دوستي ديرينه و ارتباط نزديک ما باعث شد فرزندان مان با هم ازدواج کنند. حالا ما علاوه بر 2 دوست قديمي و صميمي، فاميل هم هستيم.

 

توقعي از فردي نداريم

صحبت هايمان به دقايق پاياني نزديک مي شود و هر يک از ميهمانان آزاده مان جملات آخر اين گفت و گو را بر زبان مي آورند. اين جملات صحبت هاي پاياني محمد دادگر است: يکي از موضوعات اندوهناک پس از اسارت جاي خالي امام(ره) بود که براي همه آزادگان و اسرا غم سنگيني بود. تحمل اين فراق برايمان بسيار دشوار بود. اين که به وطنمان باز گشته بوديم اما جاي پيشوا و اماممان را خالي مي ديديم برايمان آزار دهنده بود. اما باز هم شکرگزار بوديم و هستيم که خداوند مقام معظم رهبري را به ما هديه کرد و اميدواريم تا زمان ظهور حضرت مهدي(عج) خدا ايشان را حفظ کند. ما همه هستي مان را مديون نظام و رهبري مي دانيم و درخواست چنداني هم از مسئولان نداريم. تنها خواسته ما اين است که اگر چيزي حق مان است و خودشان اين حق را براي ما تعيين کرده اند به ما بدهند در غير اين صورت بقيه عمرمان را مي گذرانيم و توقعي از فردي نداريم.

 

گاه جامعه واقعيت هاي زندگي ما را نمي بيند

اين صحبت هايي است که ابوالفضلي در پايان حرف هايش مي گويد: درست است که دولت يک سري حق و حقوق را براي ما در نظر گرفته اما اين طور نبوده است که با اتکا به اين امکانات زندگي مان را اداره کنيم، هرچند متاسفانه برخي نگاه ها به گونه اي است که فکر مي کنند ما هر چه به دست آورده ايم به خاطر حمايت هاي مسئولان بوده است. من شخصا زماني که از اسارت بازگشتم به دانشگاه رفتم تا ادامه تحصيل دهم، از طرف ديگر ساعاتي از روز با خودرو در شهر کار مي کردم، کار پاره وقت هم داشتم و در کلاس خصوصي هم تدريس مي کردم تا هزينه هاي زندگي را تامين کنم. اما گاهي جامعه اين واقعيت هاي زندگي ما را نمي بيند و اين احساس به وجود مي آيد که داشته هاي ما نتيجه تلاش خودمان نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 20:43  توسط مدیروبلاگ  | 

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1393/05/26 شماره انتشار 18760
نويسنده: شاهد

چنان از يقين سرشار بود وقت رفتن که در قامتش مي شد يک شهيد را به تماشا ايستاد. شهيد که فقط به خون نمي غلتد، گاه در قامت رشيد يک مرد، شاعر شهود مي شود، شاهد مي شود و هزار در هزار نگاه را با خود همراه مي کند، آيت عشق مي شود و در دل و ديده مردمان عشق مي کارد...

وقتي که مي رفت، پدر و مادر در دو سوي در، قرآن گرفتند بالاي سرش و او دريافت پيام پدر و مادر را.

پسرم! قرآن را از جانت عزيزتر داشته باش و سر بده به پاي آياتش... مادر، ظرف آب را که به بدرقه اش پاشيد، چشم هاي پدر که باراني شد، برگشت به لبخند و گفت...

رفت، مثل يک قهرمان و در حماسه اي «قسمت ازلي» متجلي مي شد از سنگر «جهاد»، زخم بر تن، به اسارت رفت تا به «اجتهاد آزادگي» برسد. تا به تجسمي از درس ايستادگي امام کاظم(ع) برسد. تا آياتي شود در امتداد عاشورا. تا بگويد، مهم شکل کار نيست، حتي مهم نيست شهيد شوي و بر سر پيمان صادق خداوندي، عرش نشين شوي. مهم نيست «ما رايت الا جميلا» را در اسارت به تجربه بنشيني، مهم نيست زخم برداري به جانبازي، مهم نيست به سلامت برگردي، مهم اين است رفتارت مومنانه شرح «من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا ا...» باشد تفسير «فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر». مهم اين است که «و ما بدلوا تبديلا» استواري ايمانت را گواهي کند، مهم اين است... «قسمت ازلي» اسارت را با رضايت مي پذيري و يک جبهه بازي مي کني در برابر دشمن از دل خاک خودشان، به آزادگي مي رسي و اسير، نه تو که دشمن توست. پس مي ماني، آزادگي را معنايي نو مي بخشي، «شکنجه ها»، چونان «شکنج زلف معشوق» برايت دلپذير مي شود. شکنجه ها تو را نمي شکند، اين شکنجه گران تو هستند که مي شکنند. اين دشمن است که درهم مي شکند، تو اما، راست قامت مي ماني و شهادت را در قرائت آزادگي نمايندگي مي کني... خزان اسارت را چنان با بهار آزادگي گره مي زني که همه سالت جز يک فصل به رسميت نمي شناسد، بهار و بهار و بهار و بهار و در امتداد بهار به سرزمين «نوروز» باز مي گردي، وقتي از حنجره مردمان ايران، آواز شادمانه هزارها بر مي خيزد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 20:41  توسط مدیروبلاگ  | 

روزنامه خراسان - ویژه خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1393/05/26 شماره انتشار 18760

حجت الاسلام شهيدي: معوقات ايثارگران تا پايان تابستان پرداخت مي شود

سميه صادقي- نماينده ولي فقيه، معاون رئيس جمهور و رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران کشور با بيان خاطراتي از فداکاري هاي آزادگان گفت: ايثارگري هاي آزادگان جبران پذير نيست. آن ها با خدا معامله کردند و وظيفه ما نيز خدمت گزاري به آن هاست.به گزارش خراسان، حجت الاسلام والمسلمين شهيدي در همايش ۷۰۰نفري آزادگان در مشهد که با حضور حجت الاسلام نهاوندي رئيس صدا و سيماي مرکز خراسان رضوي و امير براتي، معاون لشکر ۷۷ پيروز خراسان برگزار شد، با تبريک سالروز ورود عزتمندانه اولين گروه از آزادگان در ۲۶ مرداد سال ۶۹ گفت: آزادگان با علم و آگاهي، مال و جان و هستي خود را در راه خدا در طبق اخلاص گذاشتند و يقينا از اين تجارت سود برده اند اما فداکاري ها و ايثارگري هاي آنان در طول سال ها اسارت در دنيا جبران پذير با هيچ چيز نيست.وي با بيان اين که از ابتداي انقلاب تا سال ۹۰ حدود ۲۲۲ هزار و ۲۸۵ نفر شهيد تقديم انقلاب شده و ۵۰۵ هزار و ۲۷ نفر نيز پرونده جانباز ۷۰ درصد و کمتر در بنياد شهيد تشکيل شده است، افزود: حدود ۴۲ هزار و ۸۷۹ نفر نيز آزاده از چنگال رژيم بعث عراق آزاد شده اند و مردم بدانند جامعه ايثارگري  چه فداکاري هايي کرده اند که ما مي توانيم آسوده زندگي کنيم. وي اظهار کرد: اگر کشور ما اقتدار و استقلال دارد و در دنيا مطرح است و اگر رئيس جمهور ما در نيويورک با قدرت حرف مي زند اين ها همه مرهون ايثارگري هاي ايثارگران است.نماينده ولي فقيه در بنياد شهيد، مقاومت و تسليم نشدن را ويژگي مهم آزادگان برشمرد و افزود: ۸۵ درصد از جمعيت ۴۲هزار نفري آزادگان رزمنده اند و ۹۰درصد رزمندگان در حالي به اسارت دشمن درآمدند که مجروح بودند و اين آمار نشان دهنده اين است که رزمندگان ما تا آخرين لحظه و با آخرين توان در مقابل دشمن مقاومت کردند و تسليم دشمن نشدند.حجت الاسلام شهيدي در بيان سختي هايي که آزادگان متحمل شدند به کتاب «من زنده هستم» به قلم معصومه آباد اشاره کرد و گفت: معصومه آباد دختر جواني بود که در مسير آبادان توسط عراقي ها به اسارت درآمد و چند سال از عمرش را در زندان عراق گذراند اما او هم مقاومت کرد و پس از آزادي اين کتاب را در شرح حال خود و چند نفر از زنان اسير در زندان عراق نوشته است.رئيس بنياد شهيد با بيان اين که من اين کتاب ۷۰۰ صفحه اي را همچون مقام معظم رهبري مطالعه کرده ام و توصيه مي کنم مردم اين کتاب را مطالعه کنند، ادامه داد: معصومه آباد هم در اين کتاب نوشته است که سلول ما در مقابل سلول شهيد تندگويان بود و چون عربي بلد بودم از حرف هاي عراقي ها متوجه شده بودم تندگويان در سلول روبه روي ما اسير است و مورد شکنجه اين افراد قرار دارد.

 

پرداخت معوقات ايثارگران تا پايان تابستان

وي در ادامه مراسم به ۱۸ سال اسارت سرلشگر حسين لشگري که خلبان نيروي هوايي ارتش بود اشاره کرد و افزود: اين شهيد در مدت اسارت سختي ها و شکنجه هاي بسياري را تحمل کرد از جمله اين که ۱۲سال از اين مدت را در زندان انفرادي گذراند و شکنجه هاي زيادي ديد تا اطلاعات نظامي را در اختيار عراقي ها قرار دهد اما اين کار را نکرد و پس از ۱۸سال آزاد شد اما به دليل آثار شکنجه هاي زياد بر بدنش يکسال پس از آزادي به فيض شهادت رسيد. وي با اشاره به اين که وظيفه ما، خدمتگزاري به ايثارگران از جمله آزادگان عزيز و مقاوم است، گفت: تا پايان تابستان معوقات ايثارگران پرداخت مي شود حتي اگر شده از طريق وام يا فروش املاک بنياد شهيد. در اين مراسم دو نفر از آزادگان نيز خاطراتي را درباره سال هاي اسارت خود بيان کردند.

 

رونمايي از تابلوي هنري يک جانباز ۵۰ درصد

همچنين در اين مراسم با حضور حجت الاسلام شهيدي از تابلوي صلوات خاصه امام رضا(ع) اثر هنري جانباز ۵۰ درصد «حسين نيک طلب»، عضو انجمن مخترعان کشور، داراي ۲۴ اختراع ثبت شده و ۷ نشان نقره و برنز و مدرک ممتاز خوشنويسي رونمايي شد. تابلوي صلوات خاصه امام رضا(ع) که در مدت ۱۶ماه و با استفاده از ۳۶ کيلو سنگ فيروزه و عقيق خوشنويسي شده، به حرم رضوي اهدا شد. همچنين از مجموعه پوستر که با استفاده از آيات و روايات در حوزه ايثار و شهادت طراحي و توليد شده است نيز رونمايي شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 20:40  توسط مدیروبلاگ  | 

جنگ تحمیلی هشت ساله مجموعه‌ای از رخدادها و حوادث گوناگون است که تاکنون زیاد از آن گفته‌اند و شنیده‌ایم؛ اما در این میان روایت اسرا و آزادگان از فعالیت های منافقین در اردوگاه های عراق مجموعه‌ای بکر است که تاکنون کمتر بدان پرداخته شده است. ۲۶ مرداد سالگرد بازگشت آزادگان به کشور، فرصتی است تا با بازخوانی این مقطع در تاریخ دفاع مقدس به گفتگو با آزادگان سرافراز بپردازیم.

«محسن رافتی سخنگو» و «سید محسن حیدری» دو دوست دوران کودکی، دو رزمنده دفاع مقدس، دو اسیر و دو آزاده‌ای که بسیاری از سال‌های زندگی را درکنارهم سپری کرده‌اند. هر دو سال ۶۵ در عملیات کربلای ۴ اسیر شدند، با هم به اردوگاه تکریت ۱۱ رفتند و سال ۶۹ با هم به کشور بازگشتند. محسن رافتی سخنگو، امروز لباس طبابت به تن کرده است و جراح عمومی است و سید محسن حیدری هم به وکالت مشغول است

http://www.habilian.ir

 

خاطرات خواندنی این دو محسن را با یکدیگر می‌خوانیم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درزمان اسارت در کدام گردان و لشگر بودید؟

رافتی: عضو تخریب تیپ ۲۱ امام رضا بودم و در عملیات کربلای ۴ به عنوان تخریب‌چی و غواص در گردان یاسین که از دل تخریب ایجاد شده بود، اسیر شدم.

در دوره اسارت منافقین برای عضوگیری به اردوگاه شما هم آمدند؟

رافتی: اردوگاه تکریت ۱۱ اولین اردوگاه مفقودین بود. پس از عملیات کربلای ۴ اسرای ایرانی مفقودالاثر بودند و عراق اجازه دیدار صلیب سرخ را با آن‌ها نمی‌داد. ما اولین گروه از این اسرا بودیم. اردوگاه تکریت ۱۱ در میان عراقی‌ها به عنوان اردوگاهی که اسرای سرسختی دارد شناخته می‌شد. بچه ها همه با هم متحد بودند از این رو منافقین جرأت نمی‌کردند به اردوگاه ما بیایند. چون می‌دانستند چیزی دستگیرشان نمی‌شود.

یعنی هیچ گاه موقعیتی پیش نیامد که برای جذب اسرا به اردوگاه تکریت ۱۱ بیایند؟

رافتی: البته چند نوبت به اردوگاه ما آمدند، اما هیچ‌گاه وارد نشدند و در مقر عراقی‌ها ماندند. عراقی‌ها اعلام می‌کردند کسانی که مایل‌اند به منافقین بپوندند اعلام آمادگی کنند تا آن‌ها را پیش به اصطلاح مجاهدین ببریم تا آنها برایشان سخنرانی کنند. البته عراقی‌ها شگردهایی هم برای ترغیب اسرا برای پیوستن به منافقین به کار می‌گرفتند. مثلا از چند روز قبل محدودیت‌های اردوگاه را تشدید می‌کردند، آب را قطع می‌کردند، غذا را کم می‌کردند، شکنجه را چندین برابر می‌کردند و بعد می‌گفتند کسانی که می‌خواهند به منافقین بپوندند اعلام آمادگی کنند.

یکی از شگردهایی که عراق برای نفوذ منافقین به کشور استفاده می کردند، نفوذ منافقین در قالب اسیر در میان اسرا در هنگام بازگشت آزادگان بود. آیا از این دست اتفاقات برای اردوگاه شما هم اتفاق افتاد؟

رافتی: چنین چیزی برای اردوگاه ما اتفاق نیفتاد، البته هنگام ورود به ایران ما سه روز قرنطینه بودیم که در این سه روز سوالات متعددی از ما پرسیده می‌شد تا نفوذی‌ها شناسایی شوند.

آقای حیدری شما هم با آقای دکتر رفعتی در یک گردان بودید؟

حیدری: نه من در گردان ثارالله لشگر ۵ نصرخراسان بودم. فرمانده گردان ما شب عملیات کربلای ۴ شهید ستوده بود که همان شب عملیات به شهادت رسید.

شما تجربه ای از برخورد با تبلیغات منافقین در اردوگاه داشتید؟

حیدری: نه تنها منافقین که حتی عراقی‌ها و کسانی که جهت تبلیغ به اردوگاه ما می‌آمدند مفتضح می‌شدند. مثلاً یک روز ما را در آفتاب به صف کردند و یک نفر هم برای ما صحبت می‌کرد. در آخر صحبتهایش گفت اگر کسی سوال شرعی دارد بپرسد. یکی از بچه‌های همدان بلند شد و گفت: لخت شدن چه اشکالی دارد؟ او هم پاسخ داد که خب درست نیست، حرام است. آن اسیرگفت: پس برای چه این عراقی ها به ما می‌گویند لخت کنید. به این صورت عراقی ها را مسخره می‌کردیم.

مسئولین منافقین چند مرحله به اردوگاه ما آمدند. اولین مرتبه بعد از قبول قطع‌نامه بود که داخل هر آسایشگاه می‌رفتند. می‌دانید که منافقین بعد از پذیرش قطع‌نامه و عملیات مرصاد با کمبود شدید نیرو مواجه شدند و بهترین مکان برای جذب نیرو اردوگاه‌های اسرا بود. اولین مرتبه که برای جذب به اردوگاه آمدند به بند ۲ آسایشگاه ۶ که ما بودیم هم سر زدند. اتفاقاً آن روز غذا دو، سه برابر به ما دادند. مسئول بند و دو نگهبان عراقی زمانی که برای آمار گرفتن آمدند دو، سه منافق هم همراه آن‌ها بودند. گفتند اگر کسی می‌خواهد به قول خودشان به مجاهدین بپیوندد اعلام کند. تعدادی از اسرا داوطلب شدند و آن‌ها را در آخرین آسایشگاه، آسایشگاه ۱۴ بند ۴ جمع کردند. که یک قضایایی بعد از رحلت امام اتفاق افتاد که مجبور شدند آنها را از اردوگاه ببرند؛ البته تعداد زیادی از آن‌ها تا قبل از اینکه به اشرف منتقل بشوند پشیمان شدند و برگشتند.

چه اتفاقی بعد از رحلت حضرت امام رخ داد که مجبور شدند آنها را از اردوگاه ببرند؟

حیدری: اولین دوره، داوطلبین پیوستن به منافقین را در بند ۴ آسایشگاه ۱۴ جمع کردند. زمانی که اعلام کردند که امام رحلت کرده‌اند، بچه ها همه باهم متحد‌الشکل شدند و لباس‌های تیره‌ای که مخصوص زمستان بود را در آن گرمای خرداد پوشیدند و هر آسایشگاهی برای خود مراسم می‌گرفت. قرآن می‌خواندند و ذکر مصیبت و بچه‌ها گریه می‌کردند. این نقل قول از بچه‌هایی است که در بند ۳و۴ بودند. ما بند ۲ بودیم، بعد از قبول قطعنامه از بند ۳ جابجا شده بودیم به بند ۲. تعدادی از آسایشگاه ۱۴ بند ۴  که خیال می‌کردند حالا که خواستار پیوستن به منافقین هستند می توانند هر کاری بکنند، گفتند می‌خواهیم فوتبال بازی کنیم. بچه به آنها گفتند الان ۲، ۳ روز از فوت امام گذشته اجازه بدهید هفتم بگذرد بعد سراغ تفریح بروید؛ ولی آنها توجه نکردند. خلاصه بچه‌ها هر وسیله‌ای که توانستند آوردند و درگیری شدیدی بوجود آمد. همزمان با همین اتفاق در آسایشگاه‌های بند ۳ برای امام مراسم گرفته بودند. ما در بند ۲ بودیم که سر و صدا بلند شد و سه، چهار نفر را دیدیم سر کول چند نفر و دو، سه نفر دیگر را هم خونی بیرون می‌برند. یک دفعه سوت زدند و بچه ها را در آسایشگاه‌ها حبس کردند و درها را بستند و دور تا دور اردوگاه تیربار گذاشتند. از آن موقع دیگر آسایشگاه چهاردهی‌ها را جدا کردند.

گفتید تعداد زیادی که در مرحله اول ابراز تمایل به منافقین کرده و در آسایشگاه ۱۴ بودند پشیمان شدند. علت پشیمانی این افراد چه بود؟

حیدری: آنها پیش از انتقال از اردوگاه از آسایشگاهشان بیرون می‌آمدند و با سایر بچه ها ارتباط داشتند. آن‌هایی که بیشتر اطلاعات داشتند و از وضعیت داخلی منافقین باخبر بودند با آنها صحبت می کردند. در اردوگاهمان هم روحانی داشتیم هم فرمانده گردان که بروز نمی‌دادند. خلاصه اینطور نبود که آنها را بایکوت کنند.

در مراحل بعدی چه تعداد از اسرا به منافقین ملحق شدند؟

حیدری: در آخرین مرحله ای که اواخر سال ۶۸ آمدند، از کل بند ۱ و ۲ که ۷۰۰ نفر بودیم، دو سه نفر بیشتر با آنها نرفتند.

آیا در اردوگاه تکریت ۱۱ که شما بودید هم شبکه تلویزیونی منافقین یا همان به اصطلاح سیمای آزادی پخش می‌شد؟

حیدری: بله. شبکه‌ای که مربوط به منافقین بود و برنامه‌های آن‌ها را پخش می‌کرد، تلاش می‌کرد تصویری تبلیغاتی از آن‌ها نشان دهد تا افراد جذب و شیفته آن‌ها شوند. ما هم در شرایطی قرار داشتیم که صبح و ظهر و شب کتک می‌خوردیم و از آن طرف شبکه منافقین را برای ما پخش می‌کردند. سالن‌های غذاخوری و نظم و ترتیب و امکانات زیاد. افراد با انگیزه‌های مختلف به منافقین می‌پیوستند. مثلاً دو، سه نفر بودند که هوادار منافقین بودند و به‌عنوان سرباز در جبهه شرکت کرده و اسیر شده بودند. یک عده دیگر به خاطر مسائل و مشکلات دوران اسارت از منافقین خوششان می‌آمد. این دسته می‌گفتند می‌رویم آنجا و دیگر آزادیم و کتک نمی‌خوریم و امکانات رفاهی هم داریم. عده‌ای هم می‌گفتند ما می‌رویم در عملیات‌های این‌ها شرکت می‌کنیم بعد فرار می‌کنیم و به ایران می‌رویم.

آیا از شرایط بعد از پیوستن آن افراد به منافقین هم اطلاعاتی دارید؟

حیدری: بله. البته از زبان خود بچه‌هایی که در اشرف بودند تعریف می‌کنم. یکی از دوستان که بعد هم از منافقین جدا شد و به ایران برگشت تعریف می‌کرد که ما را با اتوبوس به اشرف بردند. به ما لباس دادند و تیم‌بندی، گردان‌بندی، تیپ‌بندی و لشگربندی کردند. صبح‌ها صبحگاه داشتیم و بعد آموزش نظامی و آموزش تانک و نفربر و تجهیزات می‌دیدیم. اما اگر می‌خواستیم از گردان و لشگر خود به گردان و لشگر کناری برویم باید مرخصی می‌گرفتیم. باید فرمانده گردان ۱ و۲ و دژبانی ها هماهنگ می‌کردند. نهایتاً می‌رفتیم آنجا در حالیکه یک نفر هم مراقبمان بود. من از چند نفر از آن‌ها پرسیدم که گفتند که زن و شوهرها حق هیچگونه ارتباطی در طول هفته را  با هم نداشتند. فقط شب‌های جمعه مراسمی داشتیم به اسم شام دسته‌جمعی که زن و شوهرها آنجا کنار هم شام می‌خوردند. هر ۲، ۳ هفته یک بار هم مسعود و مریم رجوی می‌آمدند و برای ما جلسه می‌گذاشتند. حتی اگر مریض می‌شدیم با نگهبان ما را به بغداد می‌بردند. زمانی که تبادل اسرا صورت گرفت، منافقین خیلی تلاش کردند که جلوی ما را بگیرند و وعده فرستادنمان به اروپا را دادند. اینقدر ما را تحت فشار قرار دادند که نگذارند به ایران برگردیم. تمام امکانات و لوازم شخصی ما را از قبیل عکس و دفترچه خاطرات گرفتند؛ ولی ما توجهی نکردیم. حتی یکی از آقایانی که در اردوگاه اسرا هوادار منافقین هم بود برگشت.

کسانی که برگشتند تهدیدی برای امنیت کشور نبودند؟

حیدری: البته آنها تا مدتی در قرنطینه بودند و این اشراف اطلاعاتی وجود داشت که این فرد به چه دلیل رفت و حالا به چه دلیل برگشته است. من معتقدم اگر یک تیم از منافقین قرار بود همان موقع از اشرف که دیگر اکنون وجود ندارد حرکت کرده و به سمت کشور بیایند اسم و رسم و مشخصات تمامشان را سیستم اطلاعاتی ما خبر دارد. شما می‌بینید که منافقین در یک، دو دهه اخیر عملیاتی در داخل کشور نداشتند. ترور دانشمندان هسته‌ای هم کار منافقین نبود، بلکه کار سرویس‌های اطلاعاتی خارجی بوده است.

از نفوذ منافقین برای گردآوری اطلاعات در میان اسرا نمونه‌ای داشتید؟

حیدری: ما در اردوگاه تکریت ۱۱ موردی نداشتیم که کسی خارج از اردوگاه نفوذ کند. یکی از دلایلش این بود که اسرا همگی شناخته شده بودند. اکثر و تقریبا همه اسیران اردوگاه تکریت ۱۱، اسرای کربلای ۴، ۵ و ۶ و ۱۰ بودند. طیف‌های مختلفی هم که وارد اردوگاه می‌شدند از یک منطقه عملیاتی یا متعلق به یک گردان و لشگر بودند و اکثرا همدیگر را می‌شناختند؛ به همین خاطر نمی‌توانستند کسی را خارج از اردوگاه بیاورند. ولی در اردوگاه‌های دیگر این اتفاق می‌افتاد که مثلاً یکی را وارد می‌کردند و آن شخص اطلاعاتی می‌گرفت و روز بعد ناپدید می‌شد. در اردوگاه‌های مفقودین که از تکریت ۱۱ شروع شد عراق اصلا به صلیب سرخ آمار نمی‌داد. در اردوگاه‌های مفقودین جابجایی نبود. ولی در اردوگاه‌های دیگر مرتب اسرا را جابجا می‌کردند. یک نفر که در اردوگاه موصل ۱ بود می‌بردند به اردوگاه موصل ۲. بعضی از اسرا بودند تا ۷، ۸ اردوگاه جابجا شده بودند. این جابجایی‌ها به این خاطر صورت می‌گرفت که بچه ها یک جا نباشند. ما به این دلیل که جابجایی نداشتیم نمی‌توانستند کسی را بین ما نفوذ بدهند. حتی در برخی از اردوگاه‌ها ابریشم‌چی رفته بود داخل اردوگاه و از دست بچه‌ها کتک خورده بود. به همین خاطر بود که ابریشم‌چی وارد اردوگاه ما نشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 19:27  توسط مدیروبلاگ  |